داستان روزگار . . .

شمعداستان روزگار .. . .

 

تیری میان سینه ی دردمند ما  نشست

این داستان روزگار، دل های ما شکست

هرگز نشد دل ما رازی ز روزگار

این روزگار بی وفا ، دل های ما شکست

در گوشه ی میخانه نشسته ام غریب

این بخت بد ببین که چه جام مرا شکست

اشکم امان بده بر چشم بی نوا

کز دیدن رخ او ، بغض دلم شکست

در خلوت حضور او لرزان شوم همی

گویی که در هوای او ، بال و پرم شکست

باید شوم به بارگه حق گریان و دادخواه

از دست سرنوشت که ، دل های ما شکست

باید که تا ابد گریان شوم چو شمع

چون چشم مست من ، قلب تو را شکست

 سمیع

15/1/90

/ 2 نظر / 14 بازدید