همین دیشب

همین دیشب

همین دیشب ، تا به هنگام سحر

تا طلوع روشن خورشید

نگاهی داشتم من

به این قصه

که گهگاهی

درون مغز من

تکرار می گردد

همان تکرار دردآلود

که این تنها ترین تنها

در دنیای وانفسا

به دنبال چه می گردد

در این ماتم سرای حسرت و امید

در این مهمانسرای لبریز از تردید

چرا اینگونه بشکستم

و لشکر پشت یک لشکر

ز اندوه و غم و حسرت

هجومی سخت آوردند

به این دیواره ی قلبم

فشاری سخت آوردند

غم واماندن فرهاد

نشستن در جنون آباد

غم آن کودک تنها

غم آن پیر نابینا

غم آن واژه ی خسته

میان دفتری بسته

غم قومی ستم دیده

ز دست جور رنجیده

غم محکوم اعدامی

که جان داده  سر داری

غم دیوانه ای تنها

که می لرزد ، در سرما

غم درد و غم آه و غم داد

کتک خوردن از این وآن، بی فریاد

همه اینان به یکباره

بر این روح پر از دردم

هجومی سخت آوردند

برای این دل تنها

هزاران درد آوردند

و من تنها به یاد تو

به یاد آن صدای تو

قوی بودم ، نرنجیدم

از این غمها ، نترسیدم

بیا بنگر ، چه جانسختم

ندارم ذره ای تردید، بدبختم

ولی آندم که دستت هست در دستم

بدون شک ، چه خوشبختم

سمیع 

16/1/90

 

 

/ 1 نظر / 31 بازدید