دل نامه

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است

دختر خورشید
ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  کلمات کلیدی: دختر خورشید

دختر خورشیدالشهیده آیات القرمزی

یاد باد آن شاعره آن شیر زن

آن که زد شمشیر شعر بر اهرمن

شعر او گردید  ورد هر زبان

نام پاکش می درخشید در زمان

در صف آزادگان جایی گرفت

درس جانبازی را از مولا گرفت

خصم دون از شعر او بیمناک بود

قصد جان شاعره  را می نمود

شعر او آتش به جان خصم زد

عشرت خودکامگان ، بر هم زد

چون که شعرش خواند در میدان جنگ

اهرمن لرزید از خشم پلنگ

گفت شیطان به مزدوران پست

ما نباشیم خشنود تا آیات هست

پس بگیرید و در بندش کنید

دختر خورشید را پرپر کنید

حمله ور گشتند سگان اهرمن

آن حرامی زادگان بی وطن

خرمن خورشید را آتش زدند

داغ دیگر بر دل عالم  زدند

یاد کن آن شاعره آن شیرزن

آنکه کشته گشت به دست اهرمن

٨/٢/٩٠

سمیع  - تقدیم به روح شاعره شهیده  آیات القرمزی ( انقلابی بحرینی )

 


 
حکایت و شکایت
ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  کلمات کلیدی: حایت و شکایت

حکایت و شکایتحکایت و شکایت

گاه در ضمیر ناخودآگاهم

با خودم نبرد سختی دارم

در حضور قاضی پنهان

از خودم شکایتی دارم

گاه در هوای یاری دوست

با خودم حکایتی دارم

گاه زدست دوستان غریب

زخمی جگری ز خنجری دارم

گاه ز دست این زمانه ی ناپاک

از برای خدا عریضه ای دارم

۴/٢/٩٠

سمیع


 
اهریمنان
ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  کلمات کلیدی: اهریمنان

اهریمنان . . .اهریمنان

در شبی خسته ز این اهریمنان

با خودم خلوت گرفتم در نهان

دلزده از رنگ و نیرنگ بدان

آن دغلکاران و آن چون روبهان

از پی یک حادثه ظاهر شدند 

گرگ خویانی در لباس آدمان

ظاهری از دین مذهب ساختند

جام های خود زخون پر ساختند

بعد از آن سلطان آدمخوار مست

رشد کردند این هیولاهای پست

چون بدیدند راه شاهی را به دین

ریش های خود بلند کردند چنین

هر دم از دین خدا حرفی زنند

لاف دیدنداری و ربانی زنند

در میان جمع ، چون یکتا پرست

در درون خود ولیکن زر پرست

مال مردم را به خود برداشتند

از برایش صد حدیث انگاشتند

امر به معروفشان نیرنگ بود

این حقایق بهرشان بیرنگ بود

از برای کاسبی عابد شدند

مال بیت المال را صاحب شدند

در کنار کاخ آن افتاده تاج

کاخ های خود را بنا کردند ز باج

با خودم گفتم در این عصر و زمان

از چه رو غالب شدند این کرکسان

ای دو صد نفرین بر نیرنگتان

آن همه رنگ و ریا ، تزویرتان

هاتفی آمد به خلوتگاه من

تا ببیند حال و احوالات من

تا که دید حال پریشانم چنین

با تبسم بهر من گفت اینچنین

این دغلکاران بظاهر عابدند

لیک از حکم الهی غافلند

چند صبای با تکبر زیستند

آگه از روز قیامت نیستند

همچو ابن ملجمند بی ریشگان

این زبونان و منافق پیشگان

لیک آنان ، دست حق رسوا کند

آنهمه نیرنگشان را افشا کند

پس مخور اندو از عصر و زمان

چون که آید مهدی صاحب زمان

1/2/90

سمیع

 


 
جدایی
ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  کلمات کلیدی: جدایی

جدائیجدایی . . .

گفتی برو اینجا نمان

با این من تنها نمان

گفتم که پای رفت نیست

دوری  برایم سهل نیست

گفتی که مستم کرده ای

زنجیر به دستم کرده ای

گفتم که خود مست تو ام

عمریست پا بست تو ام

گفتی که تو دیر آمدی

زنجیر بر پا آمدی

گفتم کنون پیش توام

با جان و دل پیش توام

گفتی  که راه ما جداست

این سرنوشت کار خداست

گفتم اگر این راه ماست

باشد  ، ولی جانم فناست

گفتی که بیتابی نکن

با زندگی بازی نکن

گفتم بدان این زندگی

بی عشق باشد مردگی

گفتی دگر وقت وداع ست

از من فقط بهرت دعاست

گفتم که باشد می روم

اما غمت را می برم

ای نازنین رویای من

دشت کویر پاک من

پشت و پناه تو خدا

دیگر شدم از تو جدا

سمیع ٢١/١/٩٠

 


 
باز امشب . . . .
ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  کلمات کلیدی: باز امشب

باز امشب . . .

باز امشب صدای باد می آید

غرش رعد  ز آسمان می آید

گویی کنون در آسمان جنگ است

های و هویی ز کهکشان می آید

باز امشب گلوله ای ز تگرگ

از برای قتل نوگلی می آید

می زند رعد ، تازیانه بر دل ابر

اشک ابر است که بر زمین می آید

بی سرانجام شکوفه ای تازه

کز برای او چونان گزن می آید

گویند بهار فصل شکوفائیست

پس این هوای خزانی چگونه  می آید

باز امشب دلشوره ای غریب

بی خبر  ، به قلب من  می آید

گر چه از بوستان جوانی ندیدم خیر

برف پیریست که بر سرم می آید

 24/1/90

سمیع


 
همین دیشب
ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  کلمات کلیدی: همین دیشب

همین دیشب . . .

همین دیشب ، تا به هنگام سحر

تا طلوع روشن خورشید

نگاهی داشتم من

به این قصه

که گهگاهی

درون مغز من

تکرار می گردد

همان تکرار دردآلود

که این تنها ترین تنها

در دنیای وانفسا

به دنبال چه می گردد

در این ماتم سرای حسرت و امید

در این مهمانسرای لبریز از تردید

چرا اینگونه بشکستم

و لشکر پشت یک لشکر

ز اندوه و غم و حسرت

هجومی سخت آوردند

به این دیواره ی قلبم

فشاری سخت آوردند


 
بوف کور
ساعت ۳:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  کلمات کلیدی: بوف کور

ادای احترام میکنم به روح بانوی شعر نو ایران  فروغ فرخزاد که این شعر را از شعر عروسک کوکی او الهام گرفتم .بوف کور

 

بوف کور

می شود بر کاغذی بی رنگ نوشت

داستان کهنه ای از سرنوشت

داستانهای رنگی و خاکستری

از درون سینه ای پر غم نوشت

می شود پوز زند  زد بر زندگی

یا تظاهر کرد گاهی زنده ای

می شود تا گرم آغوشی شوی

یا درون خاک همبستر شوی

می شود بر روی بوم رنگی کشید

زرد یا قرمز ، روی آن نقشی کشید

می شود در این خیابان شلوغ

راه رفت و از درون آهی کشید

می شود در این سیاه بازی تلخ

نقش یک خوشبخت را ، بازی کنی

می شود هنگامه ی تحویل سال

طفلکی گردی وبال و  پر زنی

می شود با سکه ای خشنود شد

از شمردن های آن مسرور شد

می شود دنبال مادر گریه کرد

از برای یک دانه ماهی ناله کرد

می شود آن خاطرات سرد را

از زمستان تا بهار نابود کرد

می شود تنها درون یک اتاق

بوف کوری شد ،  تنها ناله کرد

می شود با جمله هایی کور و کر

شعرهای درهمی ، از بحر کرد

 

12/1/90

سمیع

 

 

 


 
داستان روزگار . . .
ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٩  کلمات کلیدی: داستان روزگار

شمعداستان روزگار .. . .

 

تیری میان سینه ی دردمند ما  نشست

این داستان روزگار، دل های ما شکست

هرگز نشد دل ما رازی ز روزگار

این روزگار بی وفا ، دل های ما شکست

در گوشه ی میخانه نشسته ام غریب

این بخت بد ببین که چه جام مرا شکست

اشکم امان بده بر چشم بی نوا

کز دیدن رخ او ، بغض دلم شکست

در خلوت حضور او لرزان شوم همی

گویی که در هوای او ، بال و پرم شکست

باید شوم به بارگه حق گریان و دادخواه

از دست سرنوشت که ، دل های ما شکست

باید که تا ابد گریان شوم چو شمع

چون چشم مست من ، قلب تو را شکست

 سمیع

15/1/90


 
← صفحه بعد
 
 
 

جدیدترین قالب وبلاگ


خدمات وبلاگ نويسان جوان